مرتضى مطهرى

468

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

امام كرده ، امام جواب داده ، ظاهر عبارت اين است و قضيه تمام شد . ولى ايشان مىگفت اين راوى اهل فلان جا بوده و در آنجا فتواى فلان فقيه - مثلًا ابوحنيفه - رايج بوده و اين مسئله به اين شكل مطرح بوده ، پس آنچه در ذهن اين راوى بوده كه آمده سؤال كرده اين مسئله بوده است . آنوقت ذهن راوى را مشخص مىكرد كه در ذهن او چه بوده . با توجه به اينكه او از محيط خودش آمده و آنچه در ذهنش مطرح بوده اين بوده ، پس او وقتى از امام سؤال كرده اين را سؤال كرده ، امام هم كه جواب داده با توجه به مسأله‌اى كه در ذهن او بوده جواب داده است . مىديديم روايت معناى ديگرى پيدا كرد ، اصلًا معناى روايت فرق كرد ، غير از آن چيزى شد كه تا حالا مىگفتيم . همين‌طور هم هست ؛ يعنى اينكه يك نفر فقيه فقط بيايد مثلًا يك كفايه‌اى بخواند و رسائلى و مكاسبى ، چهار صباحى درس خارج بخواند و بعد وسائل را باز كند بگويد من فتوا مىدهم ، جور در نمىآيد ؛ يعنى تا انسان آن جوّ و محيط و تاريخ زمان و عصر ائمه را نشناسد و اينكه چه انديشه‌ها و افكارى حاكم بوده و ائمه وقتى كه مسأله‌اى را بيان مىكردند چه را مىخواستند رد كنند و چه را مىخواستند اثبات كنند ، [ نمىتواند مقصود روايت را درك كند . ] برخى امور روى قرائن مقامى است . مثلًا ما الآن چون به جوّ و محيط خودمان آگاه هستيم يك كسى يك اشاره‌اى به مطلبى بكند مىفهميم كه چه مىخواهد بگويد ، بعد با توجه به آن ، حرف مىزنيم . پنجاه سال ديگر حرفهاى ما اصلًا معنى ندارد ، مىگويند چه مىخواسته بگويد ؟ چون آنچه او مختصر گفته با قرائن زمان بوده ، ما هم با همان قرائن زمان جواب مىداديم . پنجاه سال ديگر قرائن از بين مىرود و فقط الفاظ باقى مىماند ، در نتيجه معنايش عوض مىشود و اساساً يك چيز ديگر مىشود . تا اين مقدار البته حرف درستى است ؛ يعنى انسان اگر بخواهد افراد را بشناسد ولى با زندگى و احوال شخصى آنها كارى نداشته باشد و آنها را از جوّ و تاريخ خودشان مجزا بكند و هيچ نخواهد اطرافشان را روشن كند ، نمىتواند آنها را بشناسد ؛ مثل اينكه بر يك كسى كه در يك ظلمتى هست يك نورافكنى بيندازند در همان حدى كه فقط اندام او را نشان بدهد ، او به اين وسيله شناخته نمىشود ؛ بايد جوّ و اطراف و محيط او را بشناسند ، آنگاه او را در جوّ خودش خوب مىتوانند بشناسند . ولى اينها يك حرف بالاترى مىخواهند بگويند ، گو اينكه غيرقابل قبول است ، و آن اين است كه اصلًا انسان و فكر و انديشه‌اش و همه چيزش ، بلكه هيچ چيزى از جامعه اصالت ندارد جز بنياد اقتصادى جامعه ، و هرچه وجود دارد انعكاسى از اين است . آنوقت انسان نمىتواند يك انعكاس را درك بكند بدون آنكه عاكس را بشناسد ، عكس را درك كند بدون آنكه عاكس را بشناسد . به قول اينها اگر فلان نظريه را بوعلى سينا داده ، ببينيد وضع اقتصادى زمانش چه بوده ، اين فكر را از وضع توليدى زمانش الهام گرفته ، تو منشأ الهامش را بايد بشناسى . اگر آن وضع اقتصادى جور ديگرى